خانم کوچولو وپیش دبستانیش
امسال خیلی درمورد مدرسه رفتن خانم کوچولو تحقیق وفکر کردم اولششرایط جوری بود که دوس داشتم زودتر بره مدرسه وجدای از اون چونخودم نیمه دومی بودم وداستان داشتم همیشه دوس داشتم بچم نیمهاولی باشه وبه وقتش بره مدرسه واسه همین خیلی سعی کردم آخرایشهریور خانم کوچولو بدنیا بیاد اما نشدو۷مهربدنیااومد ولی نامید ن...
Error404
سال۴۰۴رو خوب آغاز نکردم،اززمان آیندهی عیدفطرمنوخانم کوچولوتا۴،۵روزبیمارستان بستری بودیم وسرم به دست بالاسربچم بودموالبته میم هم کنارمون بود،امسال توی این سی وچندسالی که ازعمرم میگذره دومین باری بود که سیزده بدرم توبیمارستان گذشتروزای مزخرفی بودی همه اطرافیانم توشادی بودن ومن بدترین ودلگیرترین روزا م...
همه چی درهمع
از اردیبهشت تاحالا....خردادیه نمونه برداری کوچیک داشتم ک یک ماه عذاب کشیدمتاجوابش بیاد ک شکر خداخوب بودخروجی واین ماه دارم اخریندوره درمانو میگذرونم.تیربه عذاب خروجی نمونه وعزاداری در روستاگذشتراستی ارشدم مجاز شدم والان درعذاب حاصل اونم بسرمیبرمبا اینکه به احتمال۹۰درصد همونجایی ک خودم میخوام قبولمیش...
نوبت به ما رسید آسمون تپید
میبینی نکبتارو،حالا مابعد قرنی یه چی شرکت کردیم وقبولشدیم،حالا این سنجش نکبت هی عقب میندازه واسه جواب نهاییکاش سنجش هم مثل برق بود بازدهش لامصباخیلی دقیقن نمیذارن یه دقیقه از وقت اعلامی دیرتر بره هاایعنی دقیق سرساعت میره،اگه همه چی تواین مملکت همینقدردقیق بود چی میشدصبح زود بامیم رفتیم درمونگاه واسه...
تولد خانم کوچولو
در روز جاری تولدشه،کلی فکروایده توسرم بود،قراربودشنبه بعدازگرفتنجواب آزمایشش برم واسه تولدش لباس بخرم وکیک ست بالباسشواسش سفارش بدم وبرم دنبال بقیه جنگولک بازیا ولی وقتی دیدمجواب آزمایشش یه کوچولو میزون نیس وا رفتم وهمه چیو کنسلکردم وبرگشتم خونه وساعت هافکروخیال گوناگون که فقط اونشب یه چرت کوتاه که ...
تولدخانم کوچولو۲
دیروز بامیم وخانم کوچولو رفتیم دکتروخداروشکرمشکلخاصی نبودودکتر بهم گفت واسه چندتااینورمرز اونورمرزاسترس نگیر وقتی استرس بگیر که یهو۲۰۰تاازمرزبگذره،دیروز بیماربیشترمن بودم تاخانم کوچولوودکترگفتتواسترست خیلی زیاده واین استرسوغیر مستقیم بهبچه واردمیکنی،توکه آروم باشی بچت آرومه ومیم همکه سلطانه از آب گل...
هرزنامه
هرزنامه الان که دارم اینو مینویسم مشهدمو یک ساعتی هست که ازحرم برگشتم،وقتی رسیدیم میم گفت نتایج نهایی ارشد بالاخرهگزارش شد،رفتم دیدم بعله روانشناسی بالینی کودک ونوجوانقبول شدم ولی راستش خوشحال نشدم چون نسبت به روانشناسیبالینیه عادی،کودک ونوجوان خیلی سخت تره و واسه همین مرددمکه برم،فعلا۵۰،۵۰هستش ک بر...
روزمرگی
دیروزبعداز حدود۱۲سال رفتم دانشگاهمون وچقدر خاطراتبود که واسم زنده شد،دو سال آخر دبیرستان وچهارسالهدانشگاه جزوه بهترین روزای زندگیم بود،وقتی رفتمآموزشو دیدم که هنوز اونایی ک باهاشون خاطره داشتمهستن چقدرحس خوب گرفتم،کاش زندگی دکمه برگشتداشت،اگه برمیگشتم درسمو تادکترا ادامه میدادم هیچوقتمازدواج نمیکردم...
فصل جدید
فک کنم در زمان حاضر دقیقا میشه یه هفته که ماشین نوین گرفتیم ولیهنوز کارای تعویض پلاک وکوفت وزهرمارش مونده،ومن احتمالنبزودی ماشین قبلی رو دستم بگیرم،خیلی ساله که رانندگی نکردموتقریبایادم رفته،آبان۹۲به اصرار مامان گواهینامه گرفتم،هیچوقتبه رانندگی علاقه نداشتم ولی چ خوب که اون موقع بامبلغ۲۰۰تومنبود یا۴...
کلیداسرار این قسمت عروس دیابتی
این روزا خیلی شلوغ بودم،سرماخوردگی خانم کوچولوبعدشدرگیر درساوکارای دانشگاه وایام فاطمیه هم چندروزیروضه داشتم وچندروز قبل ایام همدختردایی میم رو باخانوادشون پاگشاکردم بعداز ایامم پسرخواهرشوهرم روباخانواده پاگشا کردم،دوهفته هم دانشگاهبخاطر آلودگی هوا تعطیل بود واما این هفته که میخواستمبرم دانشگاه مادر...
عیدوانتخاب
این روزا بی انرژی ترو بی حوصله ترینمدرواقع از۲۱خردادکه خانوم کوچولو عفونت ریه گرفت ودوسه روزی بیمارستان بستری بود تاهمین الان حال واوضاعمبهم ریختس،اینقدری که هرکی منو میبینه میگه سارا بیا بروپیش یه روانپزشک تو بااین همه فکروخیال داری خودتو نابودمیکنی ومنی که فقط خودمو به بی خیالی میزنم که بگذرههمین ...
آنچه گذشت...
۱.از۱۵اردیبهشت تا۱۷اردیبهشت یه سفره خیلی کوتاه رفتیم مشهدوبرگشتیم ولی خوب بود وبرخلاف سری قبل که خییییلی اذیتشده بودم این دفعه خیلی اذیت نشدم.۲.میخوام خانم کوچولو رو پیش۱ثبت نام کنم ودودلم ولی حستایپ دلیل دو دلیم رو ندارم جون باید خیلی بنویسم ولی تکلیفشوامشب مشخص میکنم.۳.دلم میخوادقبل از اینکه پوله ...
تولد
امروز۵روز از تولدم میگذره،وقتی میم در زدو باکیک وشمع روشناومد توخانم کوچولو خیلی ذوق کرده بودودلش میخواست شمعفوت کنه،فوت کردو بازم میگفت مامان شمع روشن کن فوت کنمتولد امسالمو بخاطر ذوق دخترم دوس داشتم،برق چشماش یادممیمونه،چون چندماهی هستش که کاملا درک میکنه که جشن تولدچیه میخوام پس فردا که سه سالونی...
اندراحوالات این روزا
چندروز قبل از روز مادر یکی از دوستانم بهم اطلاع داد ک به مناسبتگرامیداشت مقام مادر میخوان برن خدمت چندتااز مادران شهدا وچونمتقاضی زیاد بود نمیشد همه برن وبه چندتاگروه تقسیم شدیمشهیدی که من تونستم برم خونشون شهید محمدمهدی امین بود،اولدودل بودم که برم،دروغ چرا آدم مذهبی ای هستم اما نه اونقد سفتوسخت،اح...
۲۱
فردابعد از سه سال دوباره برمیگردم سرکارم،حقوقشدندون گیرنیست ولی خب من آدم خونه نشستن نیستم وکم کمداشتم افسرده میشدم،آخه من از زمانی که دانشجو بودم شاغلبودم وحتی با"میم" هم روز خواستگاری طی کردم که من اینهمه درس نخوندم که بشینم خونه ودوس دارم شاغل باشم ومیم هم مخالفتی نکرد وگفت کلن مانع پیشرفتت نمیشم...
مهمون ویژه...
میخوام درمورد امروز بنویسم ک واسم خیلی خاص ودلنشین بود،نه فقط واسه من بلکه برای همه مهمونایی کامروز خونمون بودن؛قضیه از این قراره که ما دوساله خونمونبرای حضرت زهرا روضه میگیریم،پارسال مردونه بود،امسالدوروزش مردونه بود وروز سوم مردونه وزنونه بود که تویموکب رسانه ای فجر برگزار کردیم،اما من از همون پار...
مهمان ویژه۲
بهش گفتم باشه ورفتیمتوراه بهش گفتم خب چی میخواستی بگی؟گفت ماپارسال سه روز خونمون روضه گرفتیم.گفتم خب آره امسال روز سوم رو موکب گرفتیم دیگهگفت آره ولی من میخوام یه روضه دیگم خونمون بگیریمگفتم نگو که میخوای روضه بگیری وشهید گمنام بیاریتوخونه؟!گفت دقیقا همین کارو میخوام بکنم،جاخوردمویه لحظه ساکت شدم،به...
17
این روزا احساس میکنم حالم بهتره،کم حرف تر شدم اماحالم خوبه،بیشترازگذشته ازرسیدگی به زندگیم لذت میبرماحساس میکنم خدامحکم تر ازقبل دستموگرفتهاوقات تلخی توزندگیم مثل گذشته تو زندگیم هست ولیاین روزا کمتربهش بها میدم که اعصابم آروم باشهاینکه هروقتی که دلم میگیره بابام میاد به خوابم وخیلیواضح بهم میگه ک ح...
15
از صبح تا حالا اعصابم خورده،مسمومیت به شهرماهم کشیده شدصبح دخترای پنج تا از مدارس شهرمون مسموم شدن ویکی از اینسه تامدرسه سر شهرک ماهستش وپیاده فاصلش۵دقیقس یه ذرهاون ور تراز این مدرسه،مدرسه دختره خواهرشوهرم هست وظهربنده خدا با استرس زنگ زده گفته بچه های مدرسه دخترجاریشمسموم شدن ومن جایی هستم به مدرسه...