خرید بک لینک

سال۴۰۴رو خوب آغاز نکردم،اززمان آیندهی عیدفطرمنوخانم کوچولو

تا۴،۵روزبیمارستان بستری بودیم وسرم به دست بالاسربچم بودم

والبته میم هم کنارمون بود،امسال توی این سی وچندسالی که از

عمرم میگذره دومین باری بود که سیزده بدرم توبیمارستان گذشت

روزای مزخرفی بودی همه اطرافیانم توشادی بودن ومن بدترین و

دلگیرترین روزا میگذروندم،قراربودخواهرزادمو پاگشا کنم که تو

اون تاریخی ک مشخص کرده بودم بیمارستان بودیم وواسه

نمیدونم چندمین بارپاگشا کنسل شد،نمیدوم چرا هربار یه چی میشه

بعدش گذروندن این روزای مزخرف رفتم سراغ کلاس خیاطی

بلکه ذهنم درگیرشه غمام یادم بره ولی ازشما چ پنهون از اونجایی

که همیشه بیزار خیاطی وصدای چرخش بودم الانم رفتنم بیخوده

وباهاش حال نمیکنم ولی خودمو مجبور کردم ادامه بدم چون

واقعا مجبورم یادبگیرم،بعدش همین جمعه پیش عروسیه خواهرزاده

ی میم بود ومنو دخملی باهم کت دامن یجور ست کردیم.لباس

خانم کوچولو رو آماده خریداریم ولباس خودم پارچشو از باسلام

تهیهم ودادم خیاط مدل کت دامنه دخملی دوخت وخیلی زیباوشیک

شد،ازروز آینده باید قرآن سالگردبابارو ابتدا کنم،چقد دلتنگشم،هنوز

باورم نمیشه که۷ساله ندارمش،بعضی وقتا باخودم فکر میکنم که

اگه بابا بود هرروز یا ما خونه بابام بودیم یا باباخونه ما،چون بابام

منو خیلی دوس داشت ودلش میخواست بچمو ببینه واز اونجایی

ک بابام دختر دوس داشت یه لحظه هم نمیتونست از دخترم دل بکنه

چندشب پیش خوابشو دیدم که خوشحال بودوبهم میگفت ازت

خیلی راضی ام دمثل تموم دفعاتی ک خوابشو دیدم دلم نمیخواست

بیداربشم،کل اون خواب فقط ده دقیقه بود ولی چقدر خوب بود

امشب فقط دلم میخواد ذهنم یکم خالی شه چون از بس چیزای

مختلف توسرم میگذره مغزم دردگرفته خیلی حرفای دیگه هست

ولی حس گفتنش نیس،فقط کلش چیزایی ک ذهنمو درگیر کرده

ردیف بشن...

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

صفحه بندی