خرید بک لینک

دیروزبعداز حدود۱۲سال رفتم دانشگاهمون وچقدر خاطرات

بود که واسم زنده شد،دو سال آخر دبیرستان وچهارساله

دانشگاه جزوه بهترین روزای زندگیم بود،وقتی رفتم

آموزشو دیدم که هنوز اونایی ک باهاشون خاطره داشتم

هستن چقدرحس خوب گرفتم،کاش زندگی دکمه برگشت

داشت،اگه برمیگشتم درسمو تادکترا ادامه میدادم هیچوقتم

ازدواج نمیکردمجمله کلیشه ای که همه میگن

از اون روزا فقط سه چهارتاازدوستام موندن که قدمت دوستیمون

حدود بیست سال میشه واز بین ما فقط یکیمون شوهر نکرده

ک الان در شرف ازدواجه.

خانم کوچولو دوسه روزه سرماخورده البته درحده عطسه

وآبریزشه اما خب چون سیستم بدنشو میشناسم میدونم

حساسیت نیس ومن ک مثل خیلی از اوقات استرسه تب کردنش

ولم نمیکنه وبیدارم تاصبح.

از دیروز بامیم پوست شیر میبینیم بدک نیست ولی ریتمش خیلی

کنده.

کارای ثبت نام دانشگاهم تقریبا انجام شده ولی تموم نشده روز آینده

تمومش میکنم.

روز بعدشب عروسی دعوتیم چیزیه که ازش بیزارم

جمعه هم شمال چهلم پسرهمسایمونه که واقعا تحملشو ندارم

یه دونه پسری ک دستی دستی خودشو یه خانواده رو به فنا داد.

توپارکینگ خونه خودشو نامزدش توماشین خفه شدن.

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

صفحه بندی