خرید بک لینک

این روزا خیلی شلوغ بودم،سرماخوردگی خانم کوچولوبعدش

درگیر درساوکارای دانشگاه وایام فاطمیه هم چندروزی

روضه داشتم وچندروز قبل ایام هم

دختردایی میم رو باخانوادشون پاگشاکردم بعداز ایامم پسر

خواهرشوهرم روباخانواده پاگشا کردم،دوهفته هم دانشگاه

بخاطر آلودگی هوا تعطیل بود واما این هفته که میخواستم

برم دانشگاه مادرمیم خونمون بود وقرارشد خانم کوچولو رو

پیشش بذارم وصبح ساعت۶برم دانشگاه،اون شب خانم

کوچولو دلپیچه گرفته بود و نتونستم تاصبح بخوابم

ساعت۵ونیم پاشدم دارو واسه خانم کوچولو وصبحانه

برای میم که ببره سرکارحاضرکردم وآماده شدم از شب

قبلم ناهار رو درست کردم وبه مادرشوهرگفتم فقط موقع

ناهارگرم کنن،خانم کوچولو بیداربودوباهاش خدافظی کردم

وهمش نگران بودم حالش بدتربشه به خواهرشوهرکوچیکم

که درحددودقیقه پیاده خونش بامافاصله داره گفتم بیاد

هرازگاهی خانم کوچولو رو چک کنه وبهم خبربده،خلاصه

اون روزهرجوری بود شب شدو ساعت۷وربع شب رسیدم

خونه،روز آیندهش روزمادربودوناهارخونه مامانم دعوت بودیم

میم قصد داشت صبح روزمادرمنو مادرشو سوپرایزکنه

اما این دفه خودمن همه رو سوپرایز کردماز اونجایی

که زمان آیندهش ناهارپیش مامانم بودیم وعصرش میم ومادرش

میخواستن برن مزاروشب میشد وهمه چی از مزه میفتاد

وقتی رسیدم بقیه روفرستادم دنبال نخود سیاه ومشغول

پختن کیک شدم که وسط درست کردنش همه از بیرون

اومدن مادرمیم میخواست سریال ببینه میم هم میخواست

بره خونه دوستش جشن،ماهم دعوت ّبودیم ولی نرفتیم،

خلاصه داشتم کیکو درست میکردم دیدم مادرش نشسته

توفکره وباخودش داره به خواهرشوهراش فکر میکنه

وتوذهنم یهو جرقه خورد به میم زنگ زدم گفتم واسه شام

زنگ زدم سفارش دادم فلان ساعت بگیرو هرچقدر میخوای

واسه مامانت پول بذار تو پاکت وگلم واسش بگیرونهایتن۱۰

خونه باش از اون طرف خواهرشوهرکوچیکم امسال خیلی

بدبختی کشیده وحال واوضاعشون اصلاخوب نبود شوهرش

بدهی زیادی بالاآورد ودرگیر بودن ودخترش بهم گفت زن دایی

ماچجوری سوپرایزش کنیم؟کادوهای خواهرشوهرامسال به سلیقه

من بود ویواشکی باپول بچه هاش واسش خریداریه بودم،به دخترش

گفتم تو اینجاباش بقیه رو درست میکنم،وزنگ زدم به پسرش وگفتم

ساعت۱۰مامانو به بهونه سوپرایز عزیزجون بیاراینجا،همه چی طبق

برنامه انجام شدم ومادروخواهرمیم حسابی سوپرایزشدن وهمه

چی عالی بود،خودمم یه پاکت پول ویه جفت کفش وگل کادو

گرفتمببخشید طولانی شد حسش نبود دوپستش کنم

درموردکامنتا هم بگم فک نکنید پستام کامنت نداره داره ولی

نمیدونم چراهمه خصوصی میفرستین

برچسب: نویسنده: طاها احمدپور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 17:21

صفحه بندی