دیروز بامیم وخانم کوچولو رفتیم دکتروخداروشکرمشکل
خاصی نبودودکتر بهم گفت واسه چندتااینورمرز اونورمرز
استرس نگیر وقتی استرس بگیر که یهو۲۰۰تاازمرزبگذره،
دیروز بیماربیشترمن بودم تاخانم کوچولوودکترگفت
تواسترست خیلی زیاده واین استرسوغیر مستقیم به
بچه واردمیکنی،توکه آروم باشی بچت آرومه ومیم هم
که سلطانه از آب گل آلود ماهی گرفتنه شروع کار کرد ک اره
دکترساراازشنبه آروم وقرارنداره ودر روز جاری تولده دخترمونه
وهمه برنامه هارو کنسل کرد و...،(البته همه اینایی ک گفتم
خلاصه ماجراس حوصله ندارم باشرح بیشتر بنویسم)
دکتر خیلی توصیه هابهم کرد ویکیش این بود ک برم یوگا
ولی واقعا حوصلم نمیکشه
بالاخره تصمیم گرفتم زمان آیندهشب واسه دخترکم باحضور
مامان بزرگاش تولدبگیرم،امروز کارخاصی نداشتم همه
چی واسه زمان آیندهس،صبح باید برم دنبال خریداری جینگول جات
ومیوه وکیک وبعدش برگردم خونه ک کارای دیگه رو برسم
روز بعدروزوشب شلوغیه واسه همین از فکرش خوابم نمیبره
من همیشه کارامو رو برنامه ریزی قبلی انجام میدم از تصمیم
دقیقه نودی بیزارم چون سرگردونم میکنه مثل امشباگه
منشی همون شنبه نوبت میداد دیروز یه تولده درست حسابی
گرفته بودمااا
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور