14
امشب منو خانم کوچولو تنهاییممیم برای انجام کاری صبح ساعت۵ونیم رفته قم والاندنباله ماشینه که برگرده ودر بهترین حالت فک کنم۴ونیمصبح بشه تابرسه و از اونجایی که من استرسی هستم تابرسه همش نگرانشم.خانم کوچولو یک ربعی هست خوابیدهامروز صبح بعداز چندماه بردمش پارک نزدیک خونه وحسابیکیف کرد وکلن امروز بردمش تف...
11
چندروزه هیچ جوره نه میتونم این ستا برم نه تل گ رام،ف،یل،تتتتت،ر وپ رو کسی وکوفت وزهرمارو امتحان کردم نمیشه ک نمیشه.این روزاسرم به هزارتاچیز گرمه و وقت وانرژی کم میارم.یعنی۹شب ک میشه۱۰درصدم انرژی نمیمونه واسم.این بی تل و این ستا موندنم رومخمه،آخه الان خیلی لازمشونداشتم مخصوصا اینننن ستار و،چون اسفند ...
۱۲
دیشب آخرشب داشتم بامیم حرف میزدم بهش گفتم کاشصبح ک بیدار میشم ببینم برف اومده ونشسته،میم خندیدو گفتییلاق رو میگفتی یه چیزی اینجا ک سال به دوازده ماه یه ذرهبرفم نمیاد،راست میگفت شهرستان ما همه جاش برف میادغیر از شهرخودمون
13
امروز رفتم بازار برای خانم کوچولو پارچه مخمل پولکیه قرمزگرفتم باتور قرمز.این اولین لباس مجلسیه خانم کوچولوعه که به خیاط میدمتابدوزه،بقیه لباس مجلسیاشو آماده میخریدم.دخترم قرارهعروسیه پسرعمش حسابی بدرخشه
۶
عقدوعروسی هم تموم شد،روزخسته کننده ای بود ازظهررفتیم عقدوسطای عقد حرکت کردیم به سمت تهران وهمزمان باعروس دامادرسیدیم سالن،رفتنمون باعث تعجب یه سریا شدوباعث خوشحالیهیه سریای دیگه،اونایی که تعجب کردن فک میکردن بخاطر یه سریشایعات من نمیرم وسری دوم خوشحال شدن چون دوس داشتنکنارشون باشم واگه نباشم کلی حرف...
۷
امروز عیده ولی واسه من انگار یه جمعه ی کسل کنندسخونه تکونی هم بشدت رومخمه،امروز میخواستم بامیمیه قسمت از خونه تکونی رو انجام بدم که میم اجباراًباید میرفت شیفت واکسن!از وقتی که کرونا اومده تامیتونستن از میم وبقیه ی کادردرمان تو کشور خرحمالیکشیدن و واسه خرکردنشون آخییی طفلک کادر درمانومظلوم خانواده کا...
۸
امسال اسفند داره مثل برق وباد میره واحساس میکنم از همه چی عقبم،حس وحال رفتن توشلوغی بازاروپاساژاو خیابونارو ندارم ولی دیروز به زوره میم رفتیم بیرون یه دوری با ماشین زدیم،میم که امسال عزاداره ولباس نو نمیخره منم حس وحالشو ندارم فقط واسه خانم کوچولو لباس وکفش از طریق اینستاسفارش دادم،امسال عیدمامانم ب...
96-4:شایذ برای همیشه...
1.مشکلاتی که تو پست قبل گفتم به خیر و خوش تموم شدن ودویاره وضعیت سفیده 2. پنج ساله که اینجا مینویسم.با اینکه بلاگفا دیگه متروکه شده و اکثره بلاگرها تو تلگرام کانال زدن یا اینستاگرام پست میذارن ولی من بازم اینجا موندم چون اینجا هنوزم بهم آرامش میده،گف
کلام آخر
خب خب خب دیگه رسیدیم به آخر قصه ی گمشده درکویر توی این5سالی ک تو این کویر گمشده بودم خیلی چیزا دیدم و شنیدم روزای خوب وبده زیادی داشتم اینجا وتجربه های زیادی کسب کردم و خودمو تاحد زیادی پیدا کردم و حتی آدمایی که تواین کویر بامن بودن رو خیلی خوب شناخت
94-9:یادم تورا فراموش...
جمعه شب که داشتم تو اینستاگرام میچرخیدم همینجوری اسم یه نفرو سرچ کردم و اسمش همون اولین نفر رو صحفه اومد وارد پیجششدم و بعد از خوندن پستاش رفتم سراغ فالوینگاش که اگه چیز بدرد بخوری دیدم فالو کنم وقتی صحفه فالوینگاش لود شد دیدم اولین نفر اکانت قبلی خودمه که شاید حدود یک سال ونیم پیش یا شایدم یکم این
94-10:ابهام...
این روزا دچار ابهامم.خیلی از حسایی که این روزا تجربه میکنم واسم مبهمن نمیدونم،شاید همه اینا ریشه در تردیدم داشته باشه،تردید درمورد خودباوریمتردید در مورد زندگیم تردید در مورد اطرافیانم.البته تردیده من به معنی شکاک شدن و تبدیل شدن به یه آدم پارانویا نیست تردید برای من حالت سردرگمی پیدا کرده تاشک. هجو
95-1:جهت خالی نبودن عریضه :دی
سلاملکم،هپی نیو یرمارو نمیبینید خوش میگذرد آیا؟دیگه دیدم فروردینم داره تموم میشه و پست جدید نذاشتم گفتم زودتر بیام کرکره رو بدم بالا :) این روزا بشدت شلوغ بودم،دوسه روز اول عید از یه طرف خونه ابجیم بودم کمک اون از اونورم اسفند پای مامانم رفته بود تو گچ یه وضعی اصن.یه پام خونه خودمون بود یه پام خونه
95-4: غیبت نامه...
سلاملکم من از غیبت صغری خانم اینا برگشتمهوووف از22اردیبهشت که رفتم تهران تا5 خرداد اونجا بودم :/این چند وقتی که بدون خانوادم اونجا بودم واسم سخت گذشت هرچندکه خواهرم وخاله هام و چندتا از فامیلای دیگم تهران زندگی میکنن و من غریب نبودم وهرچند که خالم اینا (که بخاطر نزدیک تر بودن خونه اونا به بیمارستان
95-5:از بی معرفتی تا سوژه بازی...
1-اول از همه نماز و روزه هاتون قبول باشه عزیزانمچند وقتیه دوستانم چه مجازی چه واقعی ازم شکایت میکنن و میگن بابا تو کجایی؟؟؟؟اووووم خب البته حقم دارن شاکی باشن مخصوصن دوستای واقعیم که غیر از یکی دوتاشون بقیه7-8ماهیه که وقت نکردم حالی ازشون بپرسم.یعنی جوری شده که با دوستای مجازیم بیشتر در ارتباطم تا و
95-6: امیر علی
چند وقت پیش همسره یکی از مراجعام اومده بود کلینیک وبا یکی از همکارام کار داشت دیدم یه بچه ی 3-4ساله ی سفید و خوشگلم همراهشه که موهای طلایی بلندیداشت ومامانشواسش مرتب کرده وبسته بود و یه سارافون لی دخترونه قشنگم تنش کرده بود.خلاصه به بچهه سلام کردم و گفتم به به چه دخمل کوچولوی نازی اسمت چیه؟ یهو ماما
95-10:سالگرد...
امروز سومین سالگرده اشتباه بزرگ زندگیمه. اشتباهی که شاید برای چندنفری گذشته باشه و فراموش شده باشه ولی واسه منهمیشه تازس وبیشتر وقتا یادشم.خب جای گلگی هم نیس چون اشتباه هایی ک بزرگ باشن هیچوقت فراموش نمیشن.مطمئنم اونایی که باعث شدن این اشتباه رو بکنم الان همه چیزو یادشون رفته،حتی اسم و آدرسه وبمو ول
95-12:عیدانه...
خیلی وقته که میخواستم یه پست جدید بذارم اما از بس سرم شلوغ بود نشد که بنویسم.هرسال تو اسفند درمورد خونه دل تکوندن مینوشتم.از اینکه یه سری از آدما رو از زندگیم واسه همیشه حذف میکنم یا برعکس اضافه میکنم. از اینکه بعضی از اخلاقای خودمو تغییر میدم و با تغییراته جدیدم به سمت هدفی که برای سال جدیدم درنظر
96-1:این نیز بگذرد...
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
96-3:روزنگار...
هی میخام یه پست بذارم اما نمیشهیا حرفی که میخام بزنم یادم میره یامشکلاتی که پیش میاد باعث میشه نرسمکه بنویسم. این روزا نسبت به همه چیز آلرژی پیدا کردم ولی بیشتر از همه به دکترمون آلرژی پیدا کردم که بعضی وقتا با خنگ بازیاش کفره منو درمیاره که برگردم بگم کی به این دکترا داده یعنی فقط باید خدا بهم صبر