این روزا بی انرژی ترو بی حوصله ترینم
درواقع از۲۱خردادکه خانوم کوچولو عفونت ریه گرفت و
دوسه روزی بیمارستان بستری بود تاهمین الان حال واوضاعم
بهم ریختس،اینقدری که هرکی منو میبینه میگه سارا بیا برو
پیش یه روانپزشک تو بااین همه فکروخیال داری خودتو نابود
میکنی ومنی که فقط خودمو به بی خیالی میزنم که بگذره
همین الان که دارم مینویسم سرکارم وخداروشکر امروز سرم
خلوته چون واقعا حس وحال حرف زدن با مراجعه کننده هامم
ندارم و از آخر خرداد تصمیم گرفتم تا وقتی که خانم کوچولو
پیش۲یاکلاس اول نرفته سرکار نرم وفعلا تا این مرکز یه روانشناس
جدید بگیره باید بیام،عید غدیر امسال برای اولین بار ازکله صب
تاآخر شب مشغول کمک به دوستای خودمو دوستای میم بودم
برای جشن،باکمک هم۵هزارتافلافل زدیم وساندویچ درست کردیم
همراه۵هزارتا بستنی شب توی جشن بین مردم پخش کردیم
خیلی خسته شدم ولی به نیت سلامتیه دخترم باخودم عهدکردم
از اول تاآخرپای کارباشم ورو حرفمم موندم ونذرهایی که برای
خانم کوچولو تو روز عید غدیر داشتم رو ادا کردم.خیلییی خستم
ونیاز دارم چندروز باخودم تنها باشم که نمیشه،فرداهم که میم
از سرصبح سر صندوقه تا وقتی که انتخابات وشمارش آرا تموم
بشه واین یعنی حدود۴۸ساعتی میم رو نمیبینم واحتمالن باید
برم خونه مادرمیم واین برای منی که این روزا حوصله هیچی
ندارم تحمل شلوغیه اونجا یعنی عذاب ومادرخودمم چون
سرش جوره دبگه ای گرمه مجبورم برم واین شلوغیو تحمل
کنم،کاش زودتر شنبه بشه کاش زودتر یه روانشناس دیگه بیاد
من بشینم خونه خودم بلکه یکم آروم تر بشم
برچسب:
نویسنده: طاها احمدپور